28
زمستان داره تموم میشه و بوی بهار به مشام می رسه
راستش از وقتی یادم میاد بافصل آخر سال بیشتر عجین بودم و تازگی رو تو زمستان می دیدم تا بهارشاید اگه اون دوران ابداع تقویم ایران زمین دست من بود سال رو با زمستان شروع میکردم
نمیدونم شاید چون متولد آخرین ماه سالم اینگونه منحصر طلبانه به این فصل نگاه می کنم و با خودخواهی انتخاب نیاکانم رو به زیر سوال می برم..
به یاد دو سال پیش گفتم در روزو ماه تولدم دستی به سروروی این وبلاگ خاک خورده بکشم..که بیانگر حضوری هرچند کوتاه و گذرا باشه...
همین
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٤ ب.ظ توسط ***S
خوب پس امروز ۱۲ امه ..خوب شد این پیج رو باز کردم که تاریخ یادم بیاد..
یه آسمون برفی.. منم که حسابی بی حوصله ام امروز
جون میده کارو ول کنی و بری بیرون....
برف...............سپیدی...................دم وبازدمهای عمیق.............که می تونی تو سرمای زمستون بشمریشون
می تونی روی هر شیشه ای هاه کنی و چیزی که تو فکرت میگذره بنویسی یا نقاشی کنی
انتظار زمستان با اون همه خاطره قشنگی که ازش دارم
..
...
یه نگاهی که به میز کارم می کنم حرفم رو قورت میدم
کاش میشد امروز به در اتاقم می زدم ورود ممنوع...می خوام بارش برف رو نگاه کنم
با توااااااااااااااااااااااااام...............می فهمی..............ورود ممنوع
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٧ ب.ظ توسط ***S سهشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦
زندگی همانند یک جاده باریک با پیچ و خمهای خطرناک منتهی به یک دشت بزرگ و سرسبزه
اگر تو با شتاب و آشفتگی از اون عبور کنی به دره های عمیقش سقوط می کنی ولی اگر همون مسیر رو با صبر و حوصله و آرامش خاطر طی کنی به مسیر هموار و بی پیچ و خم خواهی رسید.....
هرچی فکر می کنم می بینم امسال زندگی رو چه ساده گرفتم و چقدر راضی زندگی کردم
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٦ ق.ظ توسط ***S سهشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦
بعضي وقتها يه اتفاقات جزيي و روزمره بدجوري آدم رو تحت تاثير قرار ميده و شايد در بهبود ديد آدم نسبت به دور وبر اثر گذار باشه..
.
.
داستان از پريروز شروع شد كه من در حين برگشت به خونه کلی بلال جهت فريز كردن براي زمستون خريدم
با توجه به تاريكي شب و خسته بودن من و ... نصفي از اين بلالها خراب از آب درومد ((اي ول خريد خودم))
من هم راستش يه كم شاكي شدم كه تو اين دوره زمونه از تاريكي شب هم بعضي ها سوئ استفاده ميكن به نفع خودشون و..
ديروز در حين برگشت باز همون بلال فروش رو ديدم ...بهش گفتم نصف چيزي كه من ازت خريدم رو ريختم دور...
اون دورو بر به دنبال عابر بانك باز باهاش مواجه شدم..صدام زد كه خانوم هرچي صداتون كردم متوجه نشديد تو رو خدا بيايد من به جاش بهتون سالمش رو بدم...وجدانم ناراحته و حس مي كنم پولم حرومه!!!
از اون اصرار از من انكار ..
خيلي لصرار ميكرد....
و من هرگز انتظار این عکس العمل رو نداشتم..
لااقل از زمانی که پام رو به عنوان یه نیروی شاغل تو این جامعه گذاشتم این عکس العملهارو خیلی کم دیدم..
.
.
نه پس بازم آدم خوب هست تو اين جامعه
انقدر اطرفمون دزدي و سوئ استفاده و ريا كاري و دروغ و هزار دغل بازي ديگه ميبينيم كه فكر ميكنيم همه مثله همن
همه دزدن، دروغگو اند، دورو اند،دنبال منافع خودشونن و .....
ولي من تو پايين ترين قشر اين جامعه...تو دردمند ترين و نيازمندترين آدم اين مملكت.....
صداقت رو ديدم..صداقت نسبت به كار، درآمد و مردم
پس هنوز جاي اميدواري هست
هنوز هم ميشه پاكي و صداقت و فداكاري رو تو اين جامعه ديد..
فقط بايد با ديد باز به اطرافمون نگاه كنيم..
.
.
برنامه مهر م هم معلوم شد....هفته ديگه مسافرم..يه سفر فشرده كاري پيش رو دارم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٩ ق.ظ توسط ***S چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦
حدودا يک ساعته صداي يه موسيقي كه از بيرون مياد بد جوري رفته رو اعصابم..
به اضافه صداي كيس كامپيوتر دوستم
سردرد و سرما خوردگي هم كه بهش اضافه شده
خستگي و ..
دلم هم براي يه سري از دوستام (مربوط به دنياي مجازي و غير مجازي)خيلي تنگ شده
يه ذره سرم خلوت شه حتما يادي ازشون مي كنم.....
هك شدن پرشين بلاگ هم من رو حسابي تو نوشتن بي انگيزه كرده..
.
.
.
امروز صبح كه بيدار شدم ديدم مادر با اون همه خستگي كاريش پا شده و واسه سر كارم غذاي جداگانه درست كرده كه من سرما خورده يه وقت حالم بدتر نشه.....تو چقدر خوبي
....هميشه تويي كه واسه من هر كاري از دستت بر مياد مي كني ومن فقط نظاره گرم..
تو از کدام غروبی
که خوب می دانی
شب از کدام جاده می آید
تو از طنین کدام صدایی
که بیت بیت حرف تو را
بدون انکه بگویی
ناشنیده می دانم
اصالت غریب کدام دیاری
ترانه های قوم مرا اصیل می خوانی
و زخم اندوهم را
تو خوب می فهمی
تو خوب می دانی
مرا به پوچی شگرف یک رویا
مرا به جشن ساده یک اندوه
مرا به سادگی ات بردی
ودر وجود تو...
درست یادم نیست
چه زخم کهنه..چه دردی بود
که هفت بند وجود را ز گریه می لرزاند
بدون تو ای عمق منظره
ای همیشه عزیز
بدون تو در کوچه های در بدری
چه تلخ بود گذشتن
چه تلخ می گذرد
دلم برای تو ای بکر
ای نجیب
دلم برای تو ای ساده
ای عفیف
ای همیشه شریف
دلم براي تو اي مادر
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٠ ب.ظ توسط ***S چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦
هوراااااااااااااااا وبلاگم باز شد 
امروز صبح درحال گشت و گذار در ۳۶۰ ام بودم که (البته نه به خاطر بیکاری.به خاطر اینکه انقدر کارهای عجیب غریب داشتم که نمیدونستم از کدوم باید شروع کنم..بگذریم) خلاصه یه ادرس پرشین بلاگی که به پسوند ديگه اي ختم ميشد نظرم رو جلب كرد
فهميدم مشكل سايت بعد۲ماه برطرف شده هر چند يه سري از تنظيمات به هم خورده
هيچ چي هم در حال حاضر(كه كاملا گيجم) به ذهنم نميرسه بنويسم
فقط خواستم وبلاگم به روز شه
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۳ ق.ظ توسط ***S جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦
سلام
بي مقدمه ميرم سر اصل مطلب
در يك سمينار اقتصادي كه بيشتر مطالب ايراد شده به مراودات سياسي يا ادبيات كهن فارسي شبيه بود تا مبحث اقتصاد و محيط زيست،به شخصه شاهد بودم كه رييس دفتر ايران و عراق به صراحت بيان كرد كه ما ((ايران آباد)) بايد عراق ويران را بسازيم!
در اينجا من به مبحث جنگ ايران و عراق و صدها خاطره تلخ آن و خسارات وارده به ايران عزيزمان كاري ندارم ولي نكته مهم و لازم به ذكر اينجاست كه در كشوري كه يك پاي اقتصادش مي لنگد و اكثر مردمانش در خط بقاي زيستي سير مي كنند..جماعت تحصيلكرده اش در بحران بيكاري مي باشند و نيروي خوش شانس شاغل آن در تنگناي معيشتي وحداقل درآمد زيستي مي باشند صحبت از آباد كردن كشور ديگريست..
چه بگويم كه از اين ناگفته ها بسيار است..
راستي اينم يك بيت از اشعار خوانده شده در اين محمل:
نازنين
كاميابي
صدفي نيست
كه با موج
به ساحل برسد
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۱ ب.ظ توسط ***S یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦
کارهای مشکل مجموعه کارهای آسانی است که به موقع انجام نشده است
راه چاره را نباید انتخاب کرد...راه چاره را باید خلق کرد
کسانی که خوب فکر می کنند احتیاج به فکر زیاد ندارند
از ارشمیدس داریم:
اگر یک اهرم از امید به من بدهید..بدون محاسبات ریاضی کره زمین را جابجا می کنم..
امیدوار باش و پیچ و خمهای زندگی را دوست بدار
اینم چند تا جمله مثبت..واسه خودم و تویی که می خوای مثبت به زندگیت نگاه کنی..چون به نظر من د ید مثبت و انرژی مثبت تو زندگی بی تاثیر نیست
توی دنیای پر دغدغه امروز که همه به نحوی گرفتارن.. مثبت اندیشی می تونه یه راه چاره باشه برای رسیدن به هدف و ارتقا وپیشرفت
دید مثبتی که انگیزه میده..وخود این انگیزه عامل محرکی است برای انجام کاروایجادپشتکار..وکار با ثمری که به هدف ختم میشه...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۳ ق.ظ توسط ***S شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦
واژه ها را به بند کشیده ام
که مبادا که مبادا
لب به اعتراض بگشایند
که مبادا
زنجیر شوند
و انکار بودنم را
جار بزنند
نقطه ها از دستانم می گریزند
و در سکوت مبهم
گم می شوند
که بودنم
تمام نشود
که حجم تنهایی آسمان
زمین را
زمین گیر نکند
***
سر بلند نمی کنم
که شرم
جاری ام می کند
و خدایم
که چند قدم آن طرف تر
هنوز هم نگاهم می کند
...
هنوز هم دست دوستی به سمتم دراز می کند
هنوز هم آغوش می گشاید
ومن بنده ناچیز را نوازش می کند
وهنوزهم.....
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٧ ق.ظ توسط ***S دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦

تنها بنائي که هر چه بيشتر بلرزه ، محکمتر مي شه ، دله.
همگي درباره آنچه مربوط به خود ماست واقع بين هستيم ، ولي درباره آنچه به ديگران مربوط است آرمان گرا هستيم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٢ ق.ظ توسط ***S سهشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦
سکوت و نگاهم را با هم
یکی میکنم
فریادی میشود بی صدا
می شنوی
فریاد بی صدای مرا
فریادی که با تمام سکوتش
فقط یک چیز می گوید
قناعت نکن در شادی
قناعت نکن در کامیابی
قناعت نکن در بیان حقیقت...
<<راستی نوروز مبارک>>
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٧ ب.ظ توسط ***S یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥
دوباره آمالم به من لبخند می زنند
می روم به ساحل آسایش
آنجایی که موجهای نیمه جان یاد آور طوفان را بنگرم
وبا یادآوری آن قدر آرامش را بیشتر بدانم
از اینجا می روم
در جستجوی رویاهایم
که زندگی بدون رویا
بسان زمین عقیمی است..
یخ زده زیر برف ها
دوردست رابنگر
خورشید در حال طلوع است و یخها در حال آب شدن..
آری...
زمستان رو به پایان است
سلام بهار...
خداحافظ زمستان
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٤ ق.ظ توسط ***S شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥
امروز تولدم بود بهم گفتن یه آرزو کن
کلی فکر کردم کدومشو انتخاب کنم
نتونستم..
آخه من تمام آرزوهام رو دوست دارم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٩ ب.ظ توسط ***S سهشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٥
لعنت به اين غرور
تو مي گذري از كنار من....
من مي گذرم از كنار تو....
و هيچكدام باور نمي كنيم بودن ديگري را...
لعنت بر اين غرور!....لعنت...
تو باور مي كني كه مركز دنيايي!
من باور مي كنم كه مركز دنيايم!
تو باور مي كني كه درد تو سخت ترين درد عالم است...
من باور مي كنم كه شهر من زيبا ترين شهر دنياست!....
تو باور مي كني كه دنيا مديون خدمت توست...
من باور مي كنم كه آزادي مديون من است....
تو باور مي كني خوشبخت ترين "آدم" دنيايي...
من باور مي كنم كه ازتو خوشبخت ترم...
تو باور مي كني كه بمب استعدادي....
من باور مي كنم كه از تو با استعدادترم!....
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٩ ب.ظ توسط ***S پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥
خواب را دوست دارم..
شاید بزرگترین نعمت خدادادی باشد ..برای آزادی از گیر و دار زندگی لا اقل برای ساعتی
در خواب رویاهایم را می بینم..لمسشان می کنم و حس می کنم در مشتم گرفتارند
در خواب تمامی چیزهایی که دوست دارم به سراغم می آیند
در خواب زندگی را سهل می بینم و ابدی...
دست یافتن به آنچه می خواهی سهل است و بی دغدغه
گاه فکر میکنم در خواب زندگی میکنم و در زندگی خواب
به راستی زندگی ما به چه سویی میرود؟
این روزمرگی که خیلیها گرفتارش شده ایم چه راه پایانی دارد؟
به دنبال علایم راهنما میگردم..ولی گویی فقط در جاده ها نصب شده!
در جاده زندگی باز حرکت می کنم
<<به من می گویند: راه معلوم و مشخص است ولی پر خطر
کمر بند ایمنی ات را ببند و با احتیاط به حرکت ادامه بده....
به آینه نگاه کن ..تا هم خود را ببینی..هم دیگرانی که به دنبالت می آیند..و هم آنهایی که از توسبقت میگیرند
تند نرو .....احتیاط کن...مراقب باش در جاده زندگی به خواب نروی>>
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳۱ ق.ظ توسط ***S چهارشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٥
من سکوت واژه ها را می شناسم
وقتی که نوازش های باد
سیلی می شوند روی گونه هایم
و دریا
با تمام وسعتش
تنگ کوچکی می شود که ماهی ها هم از آن می گریزند..
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۳ ب.ظ توسط ***S پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥
يلدا
هميشه عاشق زمستان بودهام.ولی پاييز پر از اتفاقات نو برايم بوده!شيرين و تلخ !
يلدا را دوست دارم با تمام خاطرات تکرار نشدنیای که ازآن دارم!
رنگ برگها،صدای خشخششان،،،وز وز باد،،،نمنم زيبای باران،،،،همه را میپرستم!
خداحافظ پاييز
...سلام يلدا...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ب.ظ توسط ***S دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥
پاييز
گاهی که در فصل زرد و رنگ رنگ پاییز در پس کوچه های شهرقدم می زدم
و آنگاه که در عین بزرگی با شور و شوقی بچه گانه برگ ریزان پاییز را تماشامی کردم
همیشه نزد خودم میگفتم که پاییز چه زیباست ... و رنگ برگها چه زیباتر است
اما هیج نمیدانستم که رنگ پاییز رنگ مرگ است .... و نمیدانستم که من دارم به مردن برگها می خندم
من همچنان که در کوچه های پاییزی می دویدم ... همچنان هم به مرگ طبیعت لبخند می زدم
گاهی که ما انسانها در جهان پیشرفته امروزی تنفس می کنیم ...
میپنداریم که پیشرفت صنعتی ما را به تعالی رسانده است در حاليكه
مي دانيم تعالي روح و وجدان و شرف بشري چيزي نيست كه بتوان
در كارخانه هاي دودي به دنبال آن گشت
نمی دانم ولی شاید در دنیای پیشرفته ما وجدان انسان در حال پسرفت است!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٩ ق.ظ توسط ***S چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
***
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
***
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
(( دور بايد شد، دور.
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.
***
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.
بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري
مي نگرد.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
***
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان
سحر خيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.
***
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
سهراب
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٩ ب.ظ توسط ***S یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥
ای پرنده پروازکن،با اينکه پروبالت زخمی است ولی بازپروازکن.
می دانم رهايی ازاين قفس بسيارسخت است وتوراديگرتوان جدال بااين
ميله های فولادی نيست،ولی نگذارياس ناميدی شوق رفتن راازتوبگيرد.
مگذارسکوت ورخوت اين قفس ،شوق واشتياق رهايی رادرتوبخشکاند.

نگذارکه التهاب قفس لذت پروازوآزادی راازیاد توببرد.
ای پرنده بدان که قفس هرگز نمی تواند پروازراازياد تو ببردچون پرنده يعنی
پرواز و پرواز يعنی آزادی ...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۱ ق.ظ توسط ***S